• سپتامبر 9, 2019
  • 1448 بازدید

چند لحظه ای مات صورت خونسردش شدم و کم کم خنده‌ای روی لبم اومد.
صاف ایستادم و گفتم
_زده به سرت…
با یه لبخند محو کنج لبش بهم زل زد.خنده از لبم پاک شد و گفتم
_مثل اینکه حالیت نیست قراره باقی عمرتو توی زندان آب خنک بخوری!
دستاشو روی میز گذاشت و گفت
_متعجبم می‌کنی لیلی!هر بار با خودم می‌گم دیگه منو شناختی اما باز تو یه کاری می‌کنی که مطمئن بشم… تو اصلا منو نشناختی!
صورتم از حرص قرمز شد.
لم داد روی صندلی و گفت
_روز اولی که به دنیا اومدی خدا روی پیشونیت اسم منو نوشته.هر چه قدر هم ازم فرار کنی تو باز مال منی!
محکم گفتم
_من با یه خلافکار بی رحم کاری ندارم امیر… هیچ وقت مال تو نمیشم.. هیچ وقت هم قلبم برات نمی‌زنه!
باز اون لبخند مخصوص خودش و زد و با اطمینان گفت
_تو همین الانشم قلبت برای من میزنه!
خشکم زد.با اعتماد به حرفش ادامه داد
_نمی تونی پیش خودت اعتراف کنی دل باختی به یه خلافکار بی رحم!
عصبی داد زدم
_مزخرف نگو…
ابرو بالا داد و گفت
_اینکه تمام این سه ماه گلایی که برات فرستادم و نگه داشتی مزخرفه؟ اینکه برای دستگیر شدنم کلی نشونه سر رات گذاشتم و عمدا نادیده گرفتی مزخرفه؟ اینکه امروز از ترس دستگیر شدنم زدی بیرون و ازم خواستی فرار کنم مزخرفه؟
با لحن آروم و خاصی ادامه داد
_امروز وقتی بوسیدمت صدای قلبت تو گوشم پیچید لیلی…انکارش نکن!
نفسم به سختی میومد و می رفت.از جاش بلند شد و گفت
_جناب سرگرد زیاد عمرش به دنیا نیست.مرگ و زندگیش الان بستگی به تو داره خانوم دلرحمم.فکر نکنم دلت بخواد یه آدم به خاطر تو بمیره؟
به سختی گفتم
_بمیرمم دیگه صیغه ی تو نمیشم.
روبه روم ایستاد و گفت
_نگفتم صیغم شو!
نالیدم
_پس دردت چیه؟
زمزمه وار گفت
_می‌خوام تا ابد مال من بشی.
خیره نگاهش کردم که سرش و جلو آورد و با لحن خاصی گفت
_اسم تو واسه همیشه تو شناسنامم میخوام

* * * * *
درو محکم با پام بستم و با تمام توان جیغ زدم.
گلدون جلوی دستم و کوبیدم به دیوار و با حرص بازم جیغ زدم.. تابلو رو انداختم و داد زدم…
_عوضی… عوضی… عوضی… خدا لعنتت کنه امیر…
شالم و از سرم کشیدم و روی مبل نشستم.به موهام چنگ انداختم و گفتم
_این دفعه نمی‌ذارم منو بازیچه کنی عوضی… نمی‌ذارم به هدفت برسی!
خودمم می‌دونستم همه ی حرفام خیالیه… بازم مثل همیشه امیر برنده میشه. مثل امروز که اصلا نفهمیدم چی شد که دختره ی عوضی تمام اظهاراتش و پس گرفت و بازم امیر برنده شد.
بلند شدم و در حالی که طول و عرض اتاق و طی می‌کردم…فکر کردم.
ازم می‌خواست زنش بشم،این بار زن دائمش!زن دائمی امیر کیان فرهمند بزرگترین خلافکاری که تا حالا هیچ کس نتونسته آتویی ازش بگیره.
مثل دیوونه ها داد زدم
_محالهههههه!
برای یه لحظه چهره ی آرش جلوی چشمم اومد…تصور اینکه بخواد بلایی سرش بیاد لرز به تنم انداخت.
اگه می مرد…یا اگه چیزیش میشد؟
چونم لرزید و اشکم در اومد.. منه احمق چرا زودتر شک نکردم بلایی سرش اومده؟
امیر گفت وقت زیادی ندارم… اگه نتونم کاری بکنم و بمیره چی؟
ته دلم خالی شد و تند سرمو به طرفین تکون دادم. نباید بمیره،آرش نباید بمیره… نمی تونه بمیره.
فکری توی سرم جرقه زد… ساناز! هر چی باشه آرش شوهرشه.لابد اون از این قضیه خبر نداره!
گوشیم و در آوردم و تند شماره ی خونه ی امیر و گرفتم.
خدمتکار خونه که جواب داد گفتم
_سلام فریبا…لیلیم ساناز هست؟
ذوق زده گفت
_سلام لیلی خانوم حال شما خوب هستید؟
کلافه از احوال پرسیش گفتم
_آره اما عجله دارم گوشی و میدی به ساناز؟
_بله بله اتفاقا توی سالن با آقا دارن شام میخورن.
پس امیر هم بود.
تند گفتم
_سعی کن امیر نفهمه من زنگ زدم باشه؟
با من و من گفت
_تو این خونه چیزی از چشم آقا دور نمی‌مونه خانوم.. ولی چشم!چند لحظه صبر کنید.
گوشه ی ناخنم و جویدم و انقدر حرص خوردم که صدای ساناز توی گوشم پیچید
_بله؟
بیخیال ناخنم گفتم
_سلام لیلیم.
با لحن تندی گفت
_خوب فرمایش؟
نفسی فوت کردم و گفتم
_به کمکت احتیاج دارم.
خندید و گفت
_خیر باشه؟
_خیر نیست. تو می‌دونی آرش و امیر آلوده کرده؟
منتظر تعجبش بودم اما بی تفاوت گفت
_خوب؟
چشمام گرد شد و گفتم
_یعنی چی که خوب؟داداشت زهر به بدن شوهرت تزریق کرده..اگه به داد آرش نرسیم میمیره اون وقت تو خونسردی؟
با همون لحنش گفت
_خوبه داری میگی شوهرم… شوهر من بمیره دخلش به تو چیه؟شاید من دلم بخواد بیوه بشم. فضولی؟
باورم نمیشد. پس می‌دونست!خدایا اینا چه خانواده ی بی رحمی بودن؟
هاج و واج مونده بودم که صدای امیر و پای تلفن شنیدم
_به این زودی دلت برام تنگ شد خانومم؟
نالیدم

رمان
_امیر!
_جان امیر؟
اشکم در اومد و گفتم
_چرا انقدر عذابم میدی؟
با لحن خاصی جواب داد
_چون دوستت دارم.

با تمسخر خندیدم و گفتم
_تو نمیتونی کسیو دوست داشته باشی… تو ظالم ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم. اگه دوستم داشتی اذیتم نمیکردی.
_وقتی بین یه عالمه دختر تو رو اذیت میکنم یعنی تو رو دوست دارم.
_تا حالا این حرفا رو به چند نفر زدی؟
مکث کرد.پوزخند زدم که گفت
_من تا حالا به هیچ دختری نگفتم دوستت دارم!
سکوت کردم حتی یک کلمه از حرفاشم باور نمی‌کردم.
با اوقات تلخی گفتم
_قطع میکنم!
با اون صدای بمش اسمم و آورد
_لیلی….
منتظر موندم که گفت
_من می‌خوام پیشم باشی!زودتر فکراتو بکن و اینم در نظر بگیر با نه گفتنت جناب سرگرد میمیره اما در هر حال تو مال منی. امروز نه،یه روز دیگه!
درمونده گفتم
_بهم وقت بده!
_اوکی ولی حال جناب سرگرد و در نظر بگیر نفسای آخرشه!
نفسم به شماره افتاده بود که گفت
_شبت بخیر خانومم!
گوشیو به دیوار کوبیدم و با تمام توان جیغ زدم.
لعنتی عوضی!
* * * * *
چراغ که زد متوجه شدم ماشین شو عوض کرده..
به سمتش رفتم و سوار شدم.
دستمو توی دستش گرفت و به سمت لبش برد.
پشت دستم و بوسید که سرسنگین گفتم
_زیاد وقت ندارم.
با سکوت نگاهم کرد که گفتم
_من حاضر نیستم باهات ازدواج کنم امیر.به هیچ قیمتی نمیخوام اسیر تو بشم.
بدون هیچ واکنشی همچنان نگاهم می‌کرد.نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_فقط برای یه شب…
نمیدونم منظورم و فهمید یا نه چون همچنان بدون هیچ عکس و العملی نگاهم می‌کرد.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_برای یه شب…هر جور که تو بخوای!
لبخند محوی زد و گفت
_داری معامله میکنی باهام؟
چیزی نگفتم.سر تکون داد و گفت
_اگه نتونستی
چشمامو محکم بستم و گفتم

_میتونم!
نچی کرد و گفت
_نمیشه…
لعنتی می‌دونستم مخالفت می‌کنم.با حرف بعدش تمام تصوراتم و بهم ریخت
_می‌تونم اینو قبول کنم اما ازت یه چیزی میخوام.
چشامو ریز کردم که صداش و آروم کرد و گفت
_بچه!
متحیر گفتم
_چی؟
با خونسردی گفت
_بچه، واسم یه بچه بیار بعد دیگه کاری ندارم باهات!

 

 

به این پست امتیاز دهید.
استاد خلافکار پارت 43
4.65 از 17 رای

پاسخ دهید!

نظرات بسته شده است.