• سپتامبر 3, 2019
  • 4689 بازدید

جیغ بلندی کشیدم و دقیقا وقتی که مرزی تا سقوط نداشتم امیر محکم دستامو گرفت.
وحشت زده نگاهش کردم.
با گرفتن پهلوهام بلندم کرد. پام که به زمین رسید نفس راحتی کشیدم و خواستم چیزی بگم که یه طرف صورتم سوخت.
ناباور نگاهش کردم. به چه حقی بهم سیلی زد.
با خشمی که خیلی کم ازش میدیدم داد زد
_به این فکر نکردی اگه بیوفتی من چی میشم؟
مات نگاهش کردم.فکر کردم این بارم داره فیلم بازی می‌کنه اما این نگاهش،صورت قرمز شده از خشمش…اون رگ های برجسته‌ش نمی تونست دروغ باشه.
دستی به گردنش کشید و کلافه گفت
_این قدر ازم متنفری که خواستی خودتو بکشی؟آفرین بکش چون بزرگ ترین انتقامیه که میتونی ازم بگیری.مرگ تو،بزرگ ترین انتقام برای منه لیلی اما اصلا…اصلا نخواه که این جوری مجازاتم کنی.
در حالی که صدام می لرزید گفتم
_می‌خواستی به زور با من…
صدای عربدش حرفم و قطع کرد
_من اگه میتونستم کاری باهات بکنم به نظرت انقدر صبر می‌کردم؟
اشکم در اومد
_پس چرا شکنجه م میدی امیر؟چرا آزارم میدی؟
نفس عمیقی کشید.درمونده نگاهم کرد و این بار آروم گفت
_چون وقتی اون مرتیکه زودتر از من پیدات کرد دیوونه شدم..چون وقتی می‌بینم من به چشمت نمیام و اون با همه ی بدی هایی که در حقت کرده واست عزیزه آتیش می‌گیرم.
هق زدم دانلود رمان
_هیچ کس به اندازه ی تو اذیتم نکرده.تمام کارایی که کردی بس نبود ازم پنهون کردی شوهر لاله ای…شوهر خواهرم بودی و منه احمق نمی دونستم.
خیره به صورتم گفت
_جدا شدیم.
اشکامو پاک کردم و گفتم
_حرف تو باور نمیکنم.
جلو اومد و گفت
_بپرس از لاله.اصلا نه…شناسنامم و ببین اوکی؟
با تردید نگاهش کردم و آروم گفتم
_کی جدا شدین؟
_همون روزی که تو ماجرا رو فهمیدی من قبلش با لاله جلوی خونتون قرار داشتم.کارای طلاق و روبه راه کردم رفتم و بهش وقت دادگاه و گفتم…سه روز پیش جدا شدیم.
ساکت شدم،بابت اینکه اسمش از شناسنامه ی خواهرم خط خورده خوشحال بودم اما هنوزم باورم نمیشد.
فهمید که کلافه گفت
_زنگ میزنم شناسنامه رو بیاره.
سرسنگین گفتم
_لازم نیست.
خیره نگاهم کرد که گفتم
_من می‌خوام از این جا برم…دیگه نمیخوام توی خونت باشم.. میخوام برگردم خونه ی خودم،سر کارم…میخوام ازت جدا بشم!
منتظر پوزخندش بودم اما سر تکون داد و بیشتر باعث تعجبم شد.
حیرت زده گفتم
_ینی میذاری برم؟
سر تکون داد که گفتم
_میدونی که قصدم برگشتن به شغلمه؟
بازم سر تکون داد
_میدونی که اولین پرونده ای که دستم بگیرم مال توعه و این بار تا زمینت نزنم ولت نمیکنم؟
باز هم سر تکون داد و گفت
_حاضر شو!
انگار باورم نمیشد امیر به این راحتی دست برداره.تند گفتم
_کجا؟
لبخند محوی زد و گفت
_مگه نمیخواستی بری خونت؟

* * * *
سه ماه بعد
از اداره بیرون اومدم و طبق معمول پشت سرم و نگاه کردم.
با دیدن اون سه تا قلچماق نفسم و فوت کردم و زیر لب گفتم
_کی من از شر شماها خلاص میشم؟
سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت خونم.
شیشه رو پایین دادم و لبخند محوی زدم
_تو این مدت تمرکزم و روی پرونده ی امیر گذاشتم. در کمال تعجب به طرز عجیبی خیلی راحت هشت نفر از دخترایی که امیر فروخته بود رو پیدا کردیم و بعد از بازجویی هشت نفرشون به این نتیجه رسیدم که گیر انداختن امیر به این راحتی ها نیست. حتی یک نفر هم اسم امیر رو نیاورد و عجیب تر از اون،این بود که توی این سه ماه امیر مخ هیچ دختری و کار نگرفته بود.
انگار خوب می‌دونست روش زوم کردم که مثل یه استاد خوب آروم می رفت و میومد.
ماشین و توی پارکینگ آپارتمانم پارک کردم و پیاده شدم.
سوار آسانسور شدم و توی آینه به خودم نگاه کردم.
توی این مدت خیلی اتفاقات افتاده بود و بدترینش رفتن آرش از ایران بود..
دقیقا یک هفته بعد از جدا شدنم از امیر رفت…خداحافظی کرد و بدون دلیل رفت و قول داد خیلی زود برگرده اما سه ماه گذاشته و جز چند بار زنگ زدن هیچ خبری ازش نشد.
آسانسور که ایستاد پیاده شدم و طبق معمول جلوی واحدم یه سبد گل رز دیدم.
خندم گرفت و گفتم
_دیوونه.
سبد و برداشتم و وارد شدم. بوی گل به مشامم خورد.کم کم این خونه رو به عنوان گلستون باید می‌فروختم.
یکی نبود به این بشر بگه من دختر هفده ساله نیستم که با این کارا هوش از سرم بره.
درو که بستم تا سه شمردم و همون لحظه تلفن خونم زنگ خورد.
اخم کردم و تلفن و روی اسپیکر گذاشتم
به عادت کل این سه ماه گفت
_رسیدی؟
انگار روبه روم بود که این طوری گارد گرفته بودم. طلبکار گفتم
_تو که از اون سه تا قلچماقی که پشت سرم گذاشتی آمارم و میگیری دیگه واسه چی هر شب زنگ میزنی؟
آروم زمزمه کرد
_اونا که فقط از دور هواتو دارن کسی چپ نگات نکنه. من زنگ میزنم حال تو بپرسم.
پوزخند زدم و با طعنه گفتم
_می‌خوای ببینی اگه حالم خوبه یه نقشه ی دیگه واسم بکشی و گند بزنی به همه چی؟
نفسش و توی گوشی رها کرد و گفت
_حال تو بد باشه گند به زندگی من میخوره نه بابات.
سکوت کردم که گفت
_شب بخیر.
تند گفتم
_وایستا قطع نکن.
قطع نکرد اما چیزیم نگفت. با من و من گفتم
_تا کی میخوای به این کارات ادامه بدی؟
با مکث جواب داد
_تا وقتی که شبا فکر چشات بی خوابم نکنه.

بی اعتنا به حرفش با مکث گفتم
_شب بخیر!
تماس که قطع شد به سمت اتاقم رفتم.حوصله ی شام خوردن هم نداشتم برای همین فقط مانتوم و از تنم در آوردم و ولو روی تخت شدم.
* * * * *
_یه خبرایی به دستمون رسیده.
سرمو بالا گرفتم و گفتم
_چی شده؟
لای پرونده ی دستشو باز کرد و چند تا عکس روی میزم گذاشت.
نگاه به عکسا انداختم و در همون حال به حرف های نظری گوش دادم
_این عکسا متعلق به دو سال پیشه.امیر کیان فرهمند همراه همون دختر یتیمی که چند وقت پیش برای بازجویی آورده بودیمش.گفت که امیر کیان فقط استادش بوده اما این عکسا رو ببینید.
یکی یکی عکسا رو ورق زدم.عکس های امیر و همون دختره بود.عکسایی که خودشون از خودشون گرفته بودن. هر کوری هم که میدید می فهمید اینا یه رابطه ای با هم دارن.
سر تکون دادم و گفتم
_این دختر و واسم بیار.
_امیر کیان و چی؟
نگاهش کردم و گفتم
_فعلا فقط دختره رو بیار
سر تکون داد و بعد از سلام نظامی از اتاق بیرون رفت.
نگاه به عکس روبه روم انداختم و اخمام در هم رفت.
عوضی یه جوریم دستشو دور شونه ی دختره حلقه کرده بود انگار…
پوفی کردم و با حرص عکسا رو پرت کردم توی کشوی میزم و بلند شدم..
نیاز به هوای آزاد داشتم برای همین بعد از برداشتن کیفم از اتاق و بعدم از اداره بیرون رفتم.
با دیدن بادیگاردایی که امیر برام گذاشته بود اخمی کردم و پیاده به سمت پارک نزدیک به اداره رفتم.
فکرم درگیر اون عکسا بود.اگه اون دختر با دیدن عکسا خلع سلاح میشد و امیر و لو میداد اون وقت منم میتونستم امیر و دستگیر کنم.
هر چند هنوز هم همه ی گند کاری هاش رو نمیشد اما من به هدفم نزدیک تر میشدم.
روی نیمکت پارک نشستم… اگه تمام جرم های امیر ثابت میشد حداقل حکمش یا اعدام بود یا حبس ابد..
از فکر اعدام شدنش حال عجیبی بهم دست داد.
خوشحال میشدم اگه سرش و بالای چوبه ی دار میدیدم؟مسلما نه…
نمیدونم چه قدر از نشستنم اونجا می گذشت که حضور کسی و کنارم حس کردم.
سر برگردوندم و با دیدن امیر متحیر گفتم
_اینجا چی کار میکنی؟
کنارم نشست و گفت
_اومدم ببینم دلت از چی گرفته که تنها زدی بیرون و یه ساعته زل زدی به روبه روت

به این پست امتیاز دهید.
استاد خلافکار پارت 41
4.52 از 42 رای

پاسخ دهید!

نظرات بسته شده است.