• آگوست 6, 2019
  • 5891 بازدید

این بار ڪه چشمامو باز ڪردم توی یه اتاق سفید بودم سرمو برگردوندم و قامت آرش رو تشخیص دادم ڪه پشت به من روبه روی پنجره ایستاده بود.
زبون خشڪ شدمو تڪون دادم و گفتم
_میشه یه ڪم آب بهم بدی؟
برگشت و با دیدن چشمای بازم نفسی آسوده ڪشید و گفت
_بیدار شدی!
به سمتم اومد.. از بطری ڪنارم لیوانی پر ڪرد.
ڪنارم روی تخت نشست. خواستم سرمو بلند ڪنم ڪه دستش دور شونم پیچیده شد و تنم رو بالا آورد.
نگاهم مات چشماش شد.لیوان آب رو به سمت لبم آورد.
خیره به چشماش جرعه ای خوردم و سرمو عقب ڪشیدم.
بدون هیچ حرڪتی به صورتم زل زد.انگار قصد نداشت دستشو از دور شونم برداره.
نگاهم و ازش گرفتم ڪه به خودش اومد.روی تخت صافم ڪرد و عقب ڪشید.
گفتم
_چرا به خانوادم خبر ندادی؟نمیخواستم مزاحم تو بشم.
_مزاحم؟
رومو ازش برگردوندم. چونم لرزید و گفتم
_تازه دامادی…الان باید با عروست ماه عسل باشی نه تو بیمارستان.
دستش زیر چونم نشست و سرمو به سمت خودش برگردوند. هر ڪاری هم ڪردم نتونستم مانع اشڪی ڪه روی گونم چڪید بشم.
با انگشتش اشڪمو پاڪ ڪرد و گفت
_اگه میدونستی تو این چند روزی ڪه بیهوشی چی ڪشیدم الان این طوری حرف نمیزدی!
به خودم جرئت نگاه ڪردن بهش رو دادم و گفتم
_چرا؟ترسیدی بمیرم و انتقامت نصفه نیمه بمونه؟
به جای جواب دادن خیره نگاهم ڪرد ڪه پرسیدم
_امیر چطوره؟
اخم ریزی ڪرد و گفت
_نمی‌دونم. ولی دعا ڪن بمیره چون اگه نمیره خودم میڪشمش.خودش به جهنم بلایی سر تو میومد…
وسط حرفش پریدم:
_تقصیر من بود. من… من باعث اون تصادف شدم.
اشڪام جاری شد و هق زدم
_من ڪردم… چون ڪه… چون ڪه گفت می‌خواد عقد دائم بخونه بین…
عصبی وسط حرفم پرید
_ڪاری به ڪار اون شارلاتان ندارم.تو سری بعد حواست باشه…
سرش و جلو آورد و آروم تر گفت
_حق نداری با جون خودت بازی ڪنی!
مظلومانه گفتم
_می ذاشتم اون عقدم ڪنه؟
پوزخندی زد و گفت
_اگه پشت سرتو نگاه می‌ڪردی می‌دیدی ڪه پشتتم. چنین اجازه ای نمیدادم.
اشڪ تو چشمام جمع شد و نالیدم
_آرش من هنوز…
با گذاشتن انگشتش روی لبم مانع ادامه ی حرفم شد.
میخواست یه چیزی بگه اما در اتاق باز شد و ساناز داخل اومد.
با اومدنش عقب ڪشید.ساناز نگاه بی تفاوتی به من انداخت و گفت
_خدا بد نده!
سر تڪون دادم و گفتم
_امیر چه طوره؟
با طعنه گفت
_مهمه واست؟نه خوب نیست… میتونی خوشحال باشی امڪان مردنش زیاده!
سڪوت ڪردم. حس بدی سراغم اومد…حتی فڪر اینڪه امیر بمیره هم غیر ممڪن بود.
ساناز بیخیال قیافه ی درهمم رو به آرش گفت
_اینم ڪه زنده شد اگه دلت میخواد بیا یه سر بریم خونه حداقل لباس عوض ڪن!
اخمای آرش در هم رفت و گفت
_من همین جا هستم. تو خسته شدی برو!
ساناز با سرزنش نگاهش ڪرد و بدون حرف بیرون رفت.
چهره ی امیر جلوی چشمم اومد و بی اراده بلند شدم ڪه آرش گفت
_چی ڪار داری میڪنی؟
سوزن سرم رو از دستم ڪشیدم و گفتم
_باید امیر و ببینم

رمان

جلوی روم ایستاد و با فڪ محڪم و قفل شدش غرید
_دیگه نمی‌بینیش!
بازوهام و گرفت و دوباره وادارم ڪرد روی تخت دراز بڪشم.
دستشو ڪنار بالشم گذاشت. به سمتم خم شد و گفت
_چشمت حتی به جنازه ی اون حروم زاده هم نمیوفته!
ته دلم اعتراف ڪردم دلم برای دستور دادناشم تنگ شده بود.
نفس عمیقی ڪشیدم و عطرش و وارد ریه هام ڪردم.
صاف ایستاد و گفت
_سعی ڪن یه ڪم بخوابی! یڪی و صدا میڪنم سرم تو وصل ڪنه.
سر تڪون دادم و چشمامو بستم. صدای قدم هاشو شنیدم ڪه از اتاق بیرون رفت.
خوابم نمیومد اما انقدر بی حال بودم ڪه چشمام خیلی زود گرم شد.

* * * * *
با حس نوازش موهام بیدار شدم اما چشمام و باز نڪردم.
حتی با چشم بسته هم می تونستم حسش ڪنم.
خودش بود…وجودم غرق لذت شد. دست مردونش روی گونم ڪشیده شد و آروم گفت
_الان باید مال من می بودی…
قلبم شروع به ڪوبیدن ڪرد.آروم پلڪم و نوازش ڪرد و صداش لرزید
_ڪی وقت ڪردی انقدر بی رحم بشی؟
ڪاش میشد بگم من بی رحم نیستم آرش…
دستش از روی پلڪم پایین اومد و انگشت شصتش روی لبم نشست..
تمام تنم داغ شد. پچ زد
_مال منم نباشی،دیگه نمی‌ذارم دست هیج لاشخوری به تنت بخوره!
ڪاش قلب لعنتیم آروم تر می ڪوبید تا مبادا بفهمه بیدارم.
با حس داغی نفس هاش ڪه روی صورتم پخش شد رسما گر گرفتم.
نزدیڪ خودم حسش میڪردم. خیلی هم زیاد.
نفس عمیقی ڪشید… بلند و سنگین.
لحظه ای نگذشت گوشه ی لبم از گرمای لبش داغ شد و دیگه نتونستم عادی باشم.
نفس بلندی ڪشیدم و چشمام باز شد.
نگاهم به چشماش افتاد. عقب ڪشید..
با نفسی قطع شده گفتم
_چی ڪار میڪنی آرش؟

انگار فڪر اینو نڪرده بود ڪه بیدار بشم.
روشو اون طرف ڪرد و چند تا نفس عمیق ڪشید.
از غفلتش استفاده ڪردم و دستمو جای بوسه ش گذاشتم و لبخندی زدم.
با تاخیر برگشت و بدون اینڪه به چشمام نگاه ڪنه گفت
_میرم بیرون استراحت ڪنی.
به ثانیه نڪشید از اتاق بیرون رفت و درو بست.
با لبخند به در بسته زل زدم و گفتم
_هنوز دوستم داری.
* * * * *
_یعنی چی آقای دڪتر؟ یعنی دیگه اصلا به هوش نمیاد؟
متاسف گفت
_نمی تونم قطعی چیزی بگم.بستگی به مقاومت بدن بیمار داره.ممڪنه فردا به هوش بیاد. ممڪنه یه ماه دیگه… یا بیشتر… احتمالای دیگه ای هم هست فقط باید منتظر باشیم.
نگاهش ڪردم…باور ڪنم داره راجع امیر حرف میزنه؟
با اجازه ای گفت و ازم فاصله گرفت.
آرش با اخم و غضب گفت
_باید زنده بمونه. هنوز ڪارم با اون بی شرف تموم نشده

پوزخندی زدم و گفتم
_عیب نداره من هستم. انتقامت نصفه نمیمونه…
جلو اومد و غرید
_اعصابم به اندازه ی ڪافی خورد هست لیلی تو…
وسط حرفش پریدم
_دروغه؟تو ڪی انقدر عوض شدی ڪه به خاطر انتقام بری با ساناز ازدواج ڪنی؟
معنادار نگاهم ڪرد و گفت
_فرض ڪن دوسش دارم.
با طعنه گفتم
_واسه همینه دو هفته ی اول ازدواج تو توی بیمارستان با منی؟
سڪوت ڪرد. این بار من جلو رفتم و گفتم
_قدم بعدیت چیه؟ هم؟ کنجکاوم بدونم چی کار میخوای بکنی که…
بی توجه به اینکه تو بیمارستانیم صداش بالا رفت
_هر کاری واسه اینکه دلم خنک شه.واسه اینکه یادم بره…لیلی من مرد بودم.. مردونگی کردم که تا الان نکشتمت. مردونگی کردم زنی رو که تو بغل یکی دیگه رفته رو نکشتم.مردونگی کردم که اون حروم زاده رو نکشتم.اگه آروم میشی بگم…ساناز ذره ای واسم اهمیت نداره.اگه قراره برای نابود کردن اون حروم زاده خواهرش و قربانی کنم این کارو میکنم اما اونم به زانو در میارمش….واسه همین خاطر تو جمع میکنم. من تا اون حروم زاده رو به زانو در نیارم اجازه ی مردن بهش نمیدم… نمیدم لیلی

 

به این پست امتیاز دهید.
استاد خلافکار پارت 32
4.89 از 135 رای

پاسخ دهید!

نظرات بسته شده است.