• آگوست 3, 2019
  • 5239 بازدید

وسط حیاط ایستاد. تازه از شوک در اومدم. دستمو از دستش کشیدم و گفتم
_چرا این حرفو زدی؟
به سمتم برگشت و گفت
_چرا عصبی میشی؟
با چهره ای قرمز گفتم
_نشم؟خوب چرا حرف الکی میزنی وقتی هیچ بین ما نیست؟
یه قدم بهم نزدیک شد و معنادار گفت
_هیچی بین ما نیست؟
محکم کوبیدم تخت سینش و گفتم
_نه نیست… هیچی بین من و یه آدم عوضی خلافکار نیست تو حق نداشتی امیر… حق نداشتی جلوی آرش…
دستشو محکم روی دهنم گذاشت و عصبی غرید
_اسمش،فکرش،خودش… همه رو از اون مغز کوچولوت پاک میکنی لیلی.. نخواه تاوان شو ازت بگیرم.
هلش دادم و نفس زنون گفتم
_بگیر… تاوانشو بگیر… تاوان حماقت بابامم از من بگیر،تاوان همه ی بدبختیاتو از من بگیر اما یه چیزی و فراموش نکن…من تا آخرعمر ازت متنفر میمونم… همه ی اینا تقصیر توعه… اگه آرش امروز ازدواج کرد،اگه ازم متنفره و حاضر نیست تو روم نگاه کنه تقصیر توعه امیر…. به خدا هیچ وقت نمیبخشمت. یه روز تقاص همشو پس میدی چه بخوای چه نخوای من آرش و….
با بالا رفتن دستش ساکت شدم و یه قدم عقب رفتم.ناباور بهش زل زدم.
صورتش از خشم می لرزید.اشکایی که نمی دونم کی روی گونم ریخته رو با پشت دست پاک کردمو گفتم
_بزن…به لیست افتخاراتت اضافه کن… بزن.
دستش توی هوا مشت شد و پایین افتاد. لب باز کرد که چیزی بگه اما منصرف شد… داشت به پشت سرم نگاه می‌کرد.
خواستم رد نگاهشو دنبال کنم که دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و لب هامو با اون لبهای داغ لعنتیش قفل کرد.
خشکم زد… طوری که حتی نتوستم به عقب هلش بدم.
بدون هیچ حرکتی لب هاشو روی لبهام نگه داشت. نمیدونم چه قدر زمان گذشت که فاصله گرفت.
نگاه ماتم رو به چهره ی کلافش انداختم. عوضی حق نداشت مثل عشاق معمولی انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده منو ببوسه.
به سختی نفس کشید و گرفته گفت
_برو بالا تو اتاقت.درم قفل کن!
بر خلاف خواستش بهش نزدیک شدم.دستمو بالا بردم و با شصتم اثر رژ لب رو از لبش پاک کردم.
این بار منم مثل خودش بر خلاف طوفان درونم با خونسردی گفتم
_دیگه هیچ وقت…هیچ وقت فکر اینم نکن که ذره ای مال تو باشم. من به تو تعلق ندارم امیرخان… پس حق نداری هر وقت خواستی هر غلطی که دلت خواست بکنی.
عقب رفتم و گفتم
_ازت متنفرم…
با تمام احساس نفرتم توی چشمش نگاه کردم و با قدم های بلند به سمت ساختمون رفتم.
با پشت دست محکم روی لبم کشیدم و زیر لب با حرص گفتم
_خدا لعنتت کنه.

* * * * * *
خودمو بیشتر روی کاناپه جمع کردمو دستمو روی دهنم گذاشتم تا صدام در نیاد.
نمیدونم امیر بیدار بود یا نه اما من داشتم سخت ترین شب زندگیمو میگذروندم.
امیر با زیرکی کاری کرد که ساناز و آرش برای یه مدت این جا بمونن و این برای من یعنی مرگ تدریجی…
اینکه تصور کنم توی اتاق کناری آرش با دختر دیگه ای…
بی طاقت بلند شدم…این اتاق هوایی برای نفس کشیدن نداشت.
آروم و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون زدم و خودمو به حیاط رسوندم.
چند بار نفس عمیق کشیدم و بغضم برای بار هزارم سر باز کرد.
روی پله نشستم و سرمو بین دستام گرفتم و نالیدم
_چرا اینجوری شد؟
_به خاطر تو…
سرم با شدت بلند شد و به آرش که دست به جیب با اخم نگاهم می‌کرد خیره شدم.
از جام پریدم و گفتم
_به خاطر من؟
فقط نگاه کرد. با پشت دست اشکامو پاک کردم که گفت
_چرا پیش شوهرت نیستی؟
_خودت چی؟چرا تو حیاط پرسه میزنی و پیش زنت نیستی؟
پوزخندی کنج لبش نشست و گفت
_مثل تو برای گریه کردن نیومدم.
نخواستم بیشتر جلوش کوچیک بشم. پشتمو بهش کردم تا برم که گفت
_زود رفتی نشد تبریک بگم.
متوقف شدم.ادامه داد
_مادر شدنتو…
چونم لرزید…صدای قدماشو شنیدم که بهم نزدیک شد.
همون لحظه برگشتم و قبل از این‌که اون حرفی بزنه گفتم
_میدونم بهم بی اعتمادی . میدونم بهم اعتماد نداری منم دیگه بهت اعتماد ندارم اما من هیچ وقت با امیر…
حرفم با شنیدن اسمم از زبون امیر قطع شد.
برگشتم و دیدمش که توی درگاه در ایستاده.جلو اومد و با اخم در هم گفت
_اینجا چی کار میکنی؟
آرش با طعنه گفت
_لیلی خانوم انگار از یه چیزی ناراحتن که انقدر اشک میریزن.
دستم توی دست امیر فشرده شد. با حرص دستمو کشیدم که گفت
_برو تو لیلی
معترض گفتم
_اما…
با خشم وحشتناکی داد زد
_برو تو…
ناچارا عقب گرد کردم و رفتم بالا..
باز یه گند دیگه بالا اومد.
با استرس روی تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم.
یه اتفاقی میوفتاد الان… الان یه اتفاقی میوفتاد..
بعد از ده دقیقه ی مرگ آور در اتاق به ضرب باز شد و امیر با چهره ی برزخی اومد داخل.

تڪونی خوردم و نگاهش ڪردم.
درو محڪم به هم ڪوبید و با قدمای بلند به سمتم اومد.
تنم منقبض شد و ناخودآگاه دستمو جلوی صورتم گرفتم.
جز صدای نفس های بلند عصبیش هیچ خبری نشد.دستمو برداشتم و نگاهش ڪردم.
ڪاملا معلوم بود عصبیه… اون هم زیاد!
انگشتش و با تهدید جلوم تڪون داد و لب باز ڪرد چیزی بگه اما منصرف شد.
ڪلافه برگشت و چنگی لای موهاش زد و زیر لب گفت
_لعنت به چشات.
آروم گفت اما من شنیدم و خودمو زدم به نشنیدن.
بلند شدم و در حالی ڪه سعی می‌ڪردم صدام نلرزه گفتم
_چی ڪار ڪردی با آرش؟
برگشت و با نگاه بدی پرسید
_مهمه واست؟
خواستم بگم البته ڪه مهمه اما پشیمون شدم. پا رو دم امیر میذاشتم تهش پشیمونی واسه خودم داشت.
بدون هیچ فاصله ای ازم ایستاد و شمرده شمرده گفت
_عقد میڪنیم. دائم… همین فردا.
مات نگاهش ڪردم و گفتم
_چرا مزخرف میگی؟
دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و ملتهب گفت
_میدونی چه قدر به خودم لعنت می فرستم ڪه نمیتونم همین الان تو رو مال خودم ڪنم؟
دستامو روی سینش گذاشتم و هلش دادم اما میلی متری تڪون نخورد ڪه هیچ دستشو دور ڪمرم حلقه ڪرد.
معذب گفتم
_ولم ڪن امیر…
پیشونیش و به پیشونیم چسبوند و آروم زمزمه ڪرد
_به قلبت بگو اون یارو رو پاڪ ڪنه.بزنم به سیم آخر می‌ڪشمش…میڪشم به خدا …هم اونو هم تو رو…
نالیدم
_امیر برو عقب…
سرشو توی گردنم برد و حریصانه نفس ڪشید. پچ زد
_تو مال منی!
لبش ڪه به پوست گردنم خورد با تمام توان هلش دادم و عقب رفتم.
نفس زنون نگاهش ڪردم و گفتم
_تو روانی امیر…
به سمت در پا تند ڪردم ڪه با اون هیڪل گندش جلوی راهم سبز شد..
یه دستشو روی دهنم گذاشت و با دست دیگش تنمو بلند کرد.
زورش انقدر زیاد بود که با وجود دست و پا زدنم میلی متری هم دستش شل نشد.
با آرنج دستگیره ی درو باز کرد و از اتاق بیرون رفت.
این روانی امشب پاک زده بود به سرش.
از پله ها مثل گونی سیب زمینی منو برد پایین و به نگهبانا گفت درو باز کنن.
با وجود تمام لگد پرونیام بازم نتونستم حریفش بشم و تا به خودم اومدم که پرتم کرد داخل ماشین و به ثانیه نکشید سوار شد و قفل مرکزی رو زد.
نفس زنون و ترسیده گفتم
_چی کار میخوای بکنی؟
استارت زد و با اوقات تلخی گفت
_فقط ببند دهنتو.

با سرعت از خونه خارج شد.
سرعتش چنان زیاد بود ڪه هر آن حس میڪردم لاستیڪ های ماشین در میاد.
با شونش ڪوبیدم و داد زدم
_ڪجا داری میری؟نگه دار ماشینو.
نگه نداشت هیچ سرعتشو بیشتر ڪرد.
خودمو جلو ڪشیدم و فرمون و ڪج ڪردم و گفتم
_من با تو بهشتم نمیام بزن ڪنار.
صدای دادش بلند شد
_برو عقب…
اعتنایی نڪردم،حاضر نبودم این بار به هیچ قیمتی تسلیمش بشم.
همون لحظه ماشینی از روبه رو اومد.امیر از ترس برخورد با ماشین فرمون و ڪج ڪرد. چشمم به دره ای ڪه داشتیم با سرعت به سمتش می رفتیم افتاد.
با وحشت جیغ ڪشیدم و دستامو جلوی صورتم گرفتم.آخرین چیزی ڪه فهمیدم تڪون های شدید ماشین بود.

دانلود رمان

جلوی چشمم حلقه رو توی انگشت ساناز ڪرد. دلم می‌خواست داد بزنم اما انگار به زبونم قفل زده بودن.
فقط تونستم آروم بنالم:
_نرو آرش…
با نفرت نگاهم ڪرد و گفت
_تو بهم خیانت ڪردی.
نفسم بالا نمیومد.با این وجود گفتم
_من بهت خیانت نڪردم… هیچ وقت نڪردم…
دستم فشرده شد. سرمو برگردوندم و با دیدن امیر خواستم عقب بڪشم ڪه اجازه نداد.
با همون نگاه گرگ مانندش نگاهم ڪرد و گفت
_بهت گفتم از همتون انتقام می‌گیرم.
اسلحه رو به سمت آرش نشونه برد.قلبم از حرڪت ایستاد خواستم بپرم جلوی اسلحه اما پاهام به زمین قفل شده بود. داد هم نمیتونستم بزنم.
همزمان با شلیڪ تیر تڪون شدیدی خوردم و چشمام باز شد.
گیج و گنگ به اطراف نگاه ڪردم و اولین چیزی ڪه دیدم سر مردی بود ڪه روی دستم گذاشته شده بود و اشڪ می ریخت. اینو از تڪون خوردن شونه هاش فهمیدم.
صدای دینگ دینگ دستگاه میومد. دورمو ڪه نگاه ڪردم فهمیدم یه عالمه سیم بهم وصله.
توان بلند شدن نداشتم.فقط ناله ی خفیفی از گلوم بیرون اومد
_آرش.
با شنیدن صدام سر بلند ڪرد و با دیدن چشمام چند لحظه ای مات و مبهوت بهم خیره شد.
منم بهش زل زدم.چرا داشت گریه میڪرد؟
با لڪنت گفت
_ب… بهوش اومدی؟
ماسڪ روی دهنمو برداشتم و با صدایی ڪه شڪ داشتم متعلق به منه گفتم
_آرش…
دستشو روی صورتم گذاشت و بی تاب گفت
_جان آرش…به هوش اومدی لیلی.خدا مجازاتم نڪرد تو رو بهم برگردوند صبر ڪن برم دڪتر تو خبر ڪنم.
دستشو گرفتم و ملتمس گفتم
_نرو… تو رو خدا نرو…تنهام نذار.
خم شد و دیوانه وار صورتم رو بوسید و پچ زد
_فقط میرم دڪتر تو خبر ڪنم عزیزم… میام الان.
این بار اعتنایی به نگاهم نڪرد و رفت.رفت پیش ساناز…من چرا اینجا بودم؟چشمامو بستم. دلم مرگ میخواست….اصلا شاید خدا خواسته قبل از مرگم یه بار دیگه ببینمش! لبخند محوی زدم.
مثل همیشه نگاهم می‌ڪرد. عاشق بود…نگران بود.اما من… خسته بودم،اون قدری ڪه میتونستم همه ی عمر باقی موندم رو بخوابم.

به این پست امتیاز دهید.
استاد خلافکار پارت 31
4.81 از 276 رای

پاسخ دهید!

نظرات بسته شده است.