• جولای 30, 2019
  • 5560 بازدید

نفس زنون نگاهش کردم و اون با بی رحمی گفت
_کی منی که الان ازم حساب میگیری؟ همم؟ نامزدمی؟ دوست دخترمی؟ زنمی؟بهت خیانت کردم؟نه… هیچی بین ما نیست هیچی… پس تو هم حق نداری ازم بازجویی کنی.
صورتم در هم رفت و گفتم
_یعنی باور کنم با عشق و علاقه پای سفره ی عقد نشستی؟ که همه ی این نقشه ها برای انتقام گرفتنت نیست؟
یه قدم جلو اومد و روبه روم ایستاد. نگاه خشنش رو به چشمام دوخت و گفت
_من چی؟ باور کنم این اشکات واقعیه؟
چونم لرزید و با یه دنیا دلخوری نگاهش کردم.
با صدای ساناز نگاه هر دومون به سمتش چرخید
_آرش؟
نگاهم و روی صورت و موهای آراسته شدش انداختم و آنالیزش کردم.برای اولین بار بود که توی زندگیم تا سر حد مرگ به یه نفر حسادت میکردم.
از پله ها پایین اومد و با دیدن سفره عقد به هم ریخته اخمی کرد و گفت
_مشکلت چیه لیلی؟
به جای من آرش جواب داد
_چیزی نیست خودم حلش کردم.
ساناز با پوزخند گفت
_چیو حلش کردی؟ نمی‌بینی حالشو؟
جلو اومد و با تمسخر نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت
_بیچاره امیر… نمیدونه زنش چشمش دنبال شوهرای مردمه.
نتونستم طاقت بیارم و گفتم
_بیچاره امیر؟ خیلی به فکر داداش خلافکار عوضی تی؟واسه همین نقشه کشیدی براش؟
لبخندی زد و گفت
_نه عزیزم… فقط خواستم عروسیم متفاوت باشه.
با نفرت نگاهش کردم و خواستم چیزی بگم که آرش زودتر گفت
_بحث کافیه… نمیخوام برای امشب مشکلی پیش بیاد.
ساناز رو به من گفت
_عزیزم اگه چشم دیدن ما رو نداری بهتره بمونی تو اتاقت و درو روی خودت قفل کنی!
یه قدم بهش نزدیک شدم و گفتم
_همه ی اینا رو عمدا کردی نه؟عمدا هم عروسی تو توی این خونه گرفتی… عمدا هم با آرش…
صدای عصبی آرش بلند شد
_بسه لیلی…
سر تکون دادم.
_فقط میخوام ببینم وقتی امیر بیاد چی از این نقشه ی مزخرف تون باقی میمونه.
پوزخندی با نفرت روی لب آرش نشست. با تحکم گفت
_این دختر الان زن منه… امیر که هیچ… کل دنیا هم بسیج بشن هیچ غلطی نمیتونن بکنن.
اگه یه چاقو برمی داشت و به قلبم فرو می‌برد دردش کمتر از این حرف بود. چند قدمی عقب رفتم و در حالی که سعی می‌کردم صدام نلرزه گفتم
_پشیمون میشی… خیلیم پشیمون میشی.
دیگه نموندم تا شکستنمو ببینن و از پله ها بالا رفتم.
* * * *
من لیلی بودم…دختری که تا به این سن تجربه های تلخ زیادی داشتم….شکست های بزرگی داشتم اما هیچ وقت… تاکید می‌کنم هیچ وقت خودم رو نباختم…
هر بار کمرم خم شد دوباره ایستادم قوی تر از بار قبل. هر بار دلم شکست ترمیمش کردم،سرسخت تر از بار قبل.
نگاهم و به چشم های آبیم که حالا مثل دو تیکه یخ شده بود انداختم.
مشکی پوشیده بودم،حتی سایه ی پشت چشمم هم مشکی بود درست مثل قلبم در آخر آرایشم رو با یه رژ قرمز تکمیل کردم و از اتاق بیرون رفتم.
میدونستم عروس و داماد هم اومدن.باید قوی میبودم تا وقتی عشقم رو توی لباس دامادی کنار یه دختر دیگه دیدم نشکنم،خرد نشم.
اولین پله رو پایین رفتم. من لیلی بودم… سرسخت بودم… باید دووم می‌آوردم

همه اون وسط مشغول بزن و برقص بودن.
آخرین پله رو که رفتم پایین به وضوح سنگینی نگاه خیلیا رو حس کردم.
با قدم های محکم به سمتشون رفتم…قصد نداشتم توی عروسی بشینم… فقط اومده بودم تا ثابت کنم،به خودم… به آرش…
روبه روشون ایستادم. ساناز با اکراه بلند شد. باید اعتراف کنم که زیباییش چشم‌گیر بود.با لبخند کوتاهی گفتم
_تبریک میگم.
به آرش نگاه کردم که اونم ایستاده بود.
جعبه ی توی دستم رو به سمت ساناز گرفتم و گفتم
_یه هدیه ی کوچیک… چون عروسی تون سوپرایز بود نشد چیز بهتری تدارک ببینم.
جعبه رو از دستم گرفت و باز کرد. عکس العمل آرش رو زیر نظر داشتم که با دیدن اون گردنبند چطور رنگ صورتش به کبودی زد.
همون گردنبندی که قسم خورده بودم هیچ وقت از خودم جداش نکنم. همون گردنبندی که اون برام خریده بود.همونی که پشتش هک شده بود :همیشه با هم…
نگاه تندش رو بهم انداخت.
نگاهی به ساعت دیواری کردم و گفتم
_به نظرم عروسی و زودتر تموم کنید بهتره. پرواز داداشت تا یک ساعت دیگه میشینه.
رنگ از رخ ساناز پرید و اخم های آرش در هم رفت اما من فقط لبخند زدم…به این راحتیا نیست آقا آرش… اصلا نیست.

* * * * *
با ترس نگاهش کردم و گفتم
_چرا چیزی نمیگی؟
خیره به یه نقطه حتی پلک هم نمی‌زد.از رگه های قرمز توی چشماش ترسیدم… از رنگ و رخ کبود شدش… از اینکه نه داد میزد نه فریاد فقط زل زده بود به یه نقطه و اسلحه ی توی دستش رو تکون میداد.
عصبی گفتم
_امیر نمیخوای کاری کنی؟اونا اون پایین عروسی گرفتن اما تو نشستی این جا…یه کلام حرفم نمیزنی!
انگار اصلا صدامو نمیشنید.میفهمیدم خون جلوی چشمش رو گرفته.
روبه روش روی زانوهام نشستم و اسلحه رو از دستش کشیدم که بالاخره نگاهم کرد.
از اون نگاهش که مثل گرگ درنده شده بود می ترسیدم. با تته پته گفتم
_تو که نمیخوای بلایی سرشون بیاری…
صورتش و جلو آورد و آروم گفت
_کاری باهاش میکنم برای مردن التماسم کنه!
رنگ از رخم پرید… خدایا عجب غلطی کردم پیگیر امیر شدم تا پیداش کنم. اگه بلایی سر آرش بیاره اونی که بیشتر از همه داغون میشه منم.
ملتمس گفتم
_نه… لطفا نه…ببین یه کاری کن جدا بشن… جداشون کن اما بلایی سرش نیار.. به خاطر من…من نه به خاطر ساناز!
با خشم از لای فک قفل شدش غرید
_به خاطر تو… به خاطر ساناز… خودم قبر اون حروم زاده رو میکنم.

از جاش که بلند شد حس کردم یکی قلبمو از جاش در آورد.دستش و به سمتم دراز کرد و گفت
_بلند شو.
با وحشت گفتم
_چی کار میخوای بکنی؟
دوباره خونسردی عجیبش به چهرش برگشت و گفت
_میرم توی عروسی خواهرم باشم. مشکلی هست؟
با تردید نگاهش کردم… بدون گرفتن دستش بلند شدم و گفتم
_من خودم می تونم برم.
هنوز دو قدم نرفته بودم دستمو توی دست بزرگش گرفت و گفت
_جای تو باشم هیچ مخالفتی نمیکنم.
در اتاق و باز کرد… از ترس اینکه اتفاقی بیوفته رنگ به روم نمونده بود.
با هم از پله ها پایین رفتیم. چند نفری که متوجهمون شدن شروع به دست زدن کردن و یکی داد زد
_عروس داماد جدیدمون…
به اجبار لبخندی روی لبم نشوندم. به چهره ی امیر که نگاه میکردم در عجب این بشر میموندم. انگار نه انگار اتفاقی افتاده.
یکی یکی به سمت امیر اومدن و هر کس به یه طریقی خودشیرینی می‌کرد.
نگاهم پی آرش دوید که با اخم به من زل زده بود.
با صدای یکی از زنا نگاهم و از آرش گرفتم
_حالا راست راستی امیر ازدواج کردی؟یا دوست دخترته؟
امیر با لبخند محوی کنج لبش جواب داد
_شما تا حالا دوست دختر کنار من دیدی؟ایشون نامزدمه!
اخمی کردم که دستشو دور کمرم انداخت و گفت
_انشالا به زودی هم ازدواج میکنیم.
زیر لب گفتم
_به همین خیال باش…
دوباره سیل تبریکات به سمتون روونه شد که امیر گفت
_خیلی ممنون. چون تازه از سفر برگشتم وقت نشد خواهرمو ببینم با اجازتون!
دوباره دستم رو گرفت و به سمت جایگاه عروس و داماد رفتیم.
به وضوح ترس و توی چشمای ساناز میدیدم.
دستم هر لحظه بین دست امیر بیشتر فشرده میشد.
روبه روشون که ایستادیم کم مونده بود صدای آخ گفتنم بلند بشه.
هر دو شون بلند شدن…بر خلاف تصورم امیر با لحن آرومی گفت
_بی خبر ازدواج کردی سانازم…انقدر غریبه شدیم؟
ساناز با لکنت گفت
_داداش به خدا من…
وسط حرفش پرید
_راجع اینا بعدا صحبت میکنیم.برای انتخابت تحسینت میکنم. جناب سرگرد مرد خیلی خوبیه.
دستشو به سمت آرش دراز کرد و گفت
_به خانواده ی ما خوش اومدی.
برعکس امیر،آرش اصلا بلد نبود نقش بازی کنه. اینو از ابروهای گره خورده و صورت قرمزش میشد فهمید
با تاخیر با امیر دست داد.
در تقلا بودم دستمو از دست امیر در بیارم…وقتی دیدم شوت تر از این حرفاست سرمو زیر گوشش بردم و گفتم
_دستمو شکوندی امیر.
تازه به خودش اومد. دستش رو شل کرد و گفت
_آها آره خوب شد یادم انداختی عزیزم.یه لحظه ما رو ببخشید…لیلی زیاد حالش خوب نیست براش خوبه که یه هوایی بخوره.
ساناز با طعنه گفت
_چرا نکنه حسادت کردی؟
به جای من امیر جواب داد
_خواهرشوهر بازی نکن ساناز… میدونی که بهترین عروسی تاریخ و براش می‌گیرم. البته هر چه زودتر چون ممکنه لباس عروس اندازش پیدا نکنیم.
چشمام گرد شد. ساناز متعجب گفت
_نکنه حامله ست؟
مثل مجرما به آرش نگاه کردم که با چهره ای کبود شده از خشم با نگاه بدی به من زل زده بود
تا خواستم حرف بزنم امیر گفت
_خدا رو چه دیدی… شاید باشه.
چشمکی زد و دستمو دنبال خودش به سمت در کشوند اما من تا لحظه ی آخر نگاهم به آرش بود که با خشم به من نگاه می‌کرد.

به این پست امتیاز دهید.
استاد خلافکار پارت 30
4.75 از 75 رای

پاسخ دهید!

نظرات بسته شده است.