• جولای 24, 2019
  • 5757 بازدید

_لابد اون موقع هم ڪه تو بغلش چِت ڪرده بودی اسلحه گذاشته بود رو سر من؟
دلم گرفت.با لحن سردش ادامه داد
_خوشم نمیاد هر وقت شب دلت خواست زنگ بزنی بهم.اون قدر لاشی نیستم ڪه با زن یڪی دیگه نصف شب بلاسم.
با پشت دست اشڪامو پاڪ ڪردم و گفتم
_باشه، لابد تا الان نامزد ڪردی.اون ناراحت میشه!ببخشید مزاحم شدم.
خواستم قطع ڪنم ڪه صداش مانع شد
_صبر ڪن…
منتظر موندم تا حرفش و بزنه. با ڪلی مڪث گفت
_گفتی اذیتت میڪنه…
مثل بچه های ڪوچیڪ لبام آویزون ‌شد و خودمو لوس ڪردم
_آره اذیت میڪنه!
نفسش رو با غضب فوت ڪرد و غرید
_میدونم چی ڪارش ڪنم حروم زاده رو.
با وحشت گفتم
_ڪاری نڪنی آرش، اون خیلی خطرناڪه.
با طعنه گفت
_تو این مدت ڪم شناختیش اما منو تو این همه سال اصلا نشناختی لیلی… اصلا نشناختی!
تا خواستم لب باز ڪنم تماس و روم قطع ڪرد.
با این لحن مصمم یه نقشه هایی داشت. مطمئنم.

* * * * *
سرشو بین دستاش گرفت. با عصبانیت گفتم
_پس حقیقت داره.
شونه هاش لرزید. توی سرش ڪوبید و جواب نداد.
از جام بلند شدم و داد زدم
_سر تو ننداز پایین!به من نگاه ڪن. تو انقدر آدم بدی بودی بابا؟ انقدر آدم بدی بودی ڪه به یه زن متاهل تجاوز ڪنی؟تو چه طور آدمی هستی؟ چه طور تونستی بابا؟
میون هق هق های مردونش گفت
_خیلی دوستش داشتم!
با حرص خندیدم
_هر ڪی و دوست داری باید بهش تجاوز ڪنی؟
سرشو بلند ڪرد و گفت
_اونم منو میخواست اما دادنش به یڪی دیگه
هیستریڪ داد زدم
_اما اون موقعی ڪه تو اون ڪار و باهاش ڪردی دیگه نمی‌خواستت. اون یه پسر داشت. حامله بود.چه طور تونستی؟میدونی بعد چه بلایی سرش اومده؟زایمان زودرس داشت،افسردگی بعد زایمان گرفت آخرشم نوزاد سی روزه و پسر هشت ساله شو ول ڪرد و خودشو ڪشت! این بود بابای من؟ این بود قهرمان من؟
دوباره سرشو توی دستاش گرفت و گفت
_به خدا خیلی پشیمونم!
متاسف نگاهش ڪردم. میخواستم بگم پشیمونی تو چه فایده داره وقتی زندگی هر دو تا دخترت به دست پسر گرگ شده ی اون زن تباه شد اما نگفتم… خیلی حرفا داشتم ڪه نگفتم.
ڪیفمو برداشتم و گفتم
_تو دیگه برای من مردی،دیگه هرگز بهت نمیگم بابا.
به سمت در رفتم ڪه از جاش پرید و صدام رد. بی اعتنا از اتاقش زدم بیرون. منشیش با فضولی نگاهم می ڪرد. قبل از اینڪه بهم برسه پریدم توی آسانسور!
در ڪه بسته شد بغض منم شڪست.دلم میخواست داد بزنم ڪه آسانسور هنوز یڪ طبقه پایین رفته بود در باز شد.
سرم و پایین انداختم تا هر ڪی وارد شده اشڪامو نبینه.
بوی عطر آشنایی به دماغم خورد و قبل از این‌ڪه سر بلند ڪنم دستم حبس توی دست های مردونه ی بزرگی شد.

سر بلند کردم و با دیدنش خجالت زده سر پایین انداختم.
با صدای آرومی گفتم
_من نمیدونستم!
با اخمای در هم گفت
_میدونم…
با پشت دست اشکامو پاک کردم و گفتم
_از کجا فهمیدی اینجام؟
لبش کج شد و نفهمیدم پوزخند زد یا لبخند.
با لحن خاصی گفت
_هیچی از چشم من پنهون نمیمونه!
بغض داشت خفه م می‌کرد.فشاری به دستم داد و گفت
_ملکه ی من هیچ وقت اشک نمیریزه!
بغضم ترکید و گفتم
_من واقعا واسه مامانت متاسفم امیر… من نمیدونستم بابام انقدر بده… نمیدونستم همچین کاری با مامانت کرده!
اخماش در هم رفت و نگاهش مثل یه گرگ زخمی شد و غرید
_تو فقط یه چیز خیلی سطحی از قضیه رو میدونی!
همزمان در آسانسور باز شد.اشکامو پاک کردم. خواستم دستمو از دستش بیرون بکشم که دستمو محکم تر گرفت و دنبال خودش کشوند.
به سمت ماشین غول پیکر آخرین مدلش رفت و درو برام باز کرد.
سنگینی نگاه چند دختری که اونجا بودن و روی خودم حس کردم. کاملا معلوم بود با حسرت نگاه میکنن.
ته دلم پوزخندی بهشون زدم اما تقصیر اون بیچاره ها هم نبود. اونا ظاهر قضیه رو میدیدن.
ظاهر میلیاردی امیر و هیکل و جذابیتش… چه می دونستن دختری که کنارش نشسته بدبخت ترین آدم دنیاست.
سوار شد و گفت
_دیگه نمیخوام اون مرتیکه رو ببینی تا وقتی روزش برسه.
نگاه به نیم رخ گرفته ش کردم و گفتم
_تا وقتی کارت باهام تموم شه و دو تا دختراشو داغون و شکسته برگردونی پیشش؟
نگام کرد
_کی گفته میخوام برشون گردونم؟فکر میکنی چون الان لاله پیش باباجونته من نمیتونم بگیرمش؟
_بازم میخوای بدزدیش؟
پوزخند زد و گفت
_من هر موقع اراده کنم میتونم لاله رو از اون خونه بکشم بیرون. بدون دزدیدن!
چیزی از حرفش سر در نیاوردم لابد باز هم یه نقشه داشت.
چشمش روی اشکای صورتم موند. نفسش و فوت کرد و کلافه گفت
_پاک کن اشکاتو.
از وقتی اعترافات بابامو شنیده بودم حس میکردم قلبم تیکه پاره شده.
جلوی اشکامو نمیتونستم بگیرم. حس بی کسی داشت خفم می‌کرد.
آرش و از دست دادم، کارمو از دست دادم،حالا هم بابامو… مگه میتونستم اشک نریزم؟
سرمو پایین انداختم تا صورت خیسم و نبینه.
دستش زیر چونه م نشست و سرمو برگردوند.
روی مستقیم نگاه کردن توی چشماشم نداشتم.
لبامو روی هم فشار دادم و همزمان توی بغلش فرو رفتم و نفسم قطع شد و گریه کردنم یادم رفت.

تنها حسی که داشتم شوک زدگی بود.
دستام و روی سینش گذاشتم و گفتم
_چی کار میکنی امیر؟
انگار تازه به خودش اومد. حلقه ی دستاش از دورم شل شد و صاف نشست. کلافه دستی لای موهاش کشید و گفت
_معذرت میخوام.
بیشتر متعجب شدم.اون بارها پاشو از گلیمش دراز تر کرد و نگفت معذرت میخوام… حالا…
ماشین و روشن کرد و با اخم های در هم راه افتاد. سرمو به سمت پنجره برگردوندم و به خیابون ها نگاه کردم.
توی این بازی مقصر اصلی کی بود؟امیر؟من؟یا بابام؟
* * * *
مات شده فقط نگاه می کردم. امیر کلافه طول و عرض اتاق و طی کرد و غرید
_یعنی چی؟مگه تو بی کسی که سر خود تصمیم میگیری؟
ساناز با جسارت گفت
_بی کس نیستم اختیارم دست خودمه میخوام با آرمین ازدواج کنم.
آروم و ناباور گفتم
_آرمین راضیه؟
_بله که راضیه خودش ازم خواستگاری کرد منم گفتم بله.
خون امیر به جوش اومد و داد زد
_می‌خوای با یه مرد الکلی که هنوز تو فکر زن سابقشه ازدواج کنی؟
ساناز پوزخندی زد و گفت
_مگه تو با دختری که هنوز تو فکر شوهر سابقشه و مطلقه ست ازدواج نکردی؟
دست امیر بالا رفت که پریدم جلوش و گفتم
_نزنیش!
ساناز با عزت نفس گفت
_به هر حال داداش جون ما هفته ی بعد عقد میکنیم. واسه عقدم نیازی به اجازه ی تو ندارم. بهتره باهاش کنار بیای
امیر با خشم غرید
_من میدونم چه جوری آدمت کنم.
ساناز پوزخندی زد و گفت
_آره میدونم. میدونم میتونی سالها توی خونه حبسم کنی اما اینو بدون این سری یه جوری رگمو میزنم که هیچ دکتری نتونه نجاتم بده.. خوددانی
حرفشو زد و زیر سنگینی نگاه به خون نشسته ی امیر رفت بالا.
کلافه راه رفت و گفت
_این میخواد منو قاتل کنه.
ترسیده گفتم
_مبادا بلایی سر آرمین بیاری.خوب… خوب شاید همو دوست دارن.
با عصبانیت داد زد
_تو نمیفهمی اون مرتیکه هر شب تا خرخره به یاد زنش مست میکنه؟
سکوت کردم. روی مبل نشست و با صدای آرومی گفت
_من کل زندگیم و صرف محافظت از ساناز کردم لیلی… نمیتونم دستی دستی بدمش دست آرمین چون میشناسمش.
کنارش نشستم و با تردید خواستم دستمو روی دستش بذارم اما پشیمون شدم. با لحن تسکین دهنده ای گفتم
_با داد و بیداد خواهرتو با خودت دشمن میکنی. بعدش هر محبتی هم بهش بکنی باهات مثل سابق نمیشه.
نگاهم کرد و با لحن منظور داری گفت
_مثل تو…
اخم ریزی بین ابروهام نشست. ادامه داد
_انقدر ازم متنفری که هیچ وقت نتونی…
مکث کرد،کلافه نفس عمیقی کشید. بلند شد و گفت
_حواست به اون خیره سر باشه. میرم یه هوایی بخورم!
_با داد و بیداد خواهرتو با خودت دشمن میکنی. بعدش هر محبتی هم بهش بکنی باهات مثل سابق نمیشه.
نگاهم کرد و با لحن منظور داری گفت
_مثل تو…
اخم ریزی بین ابروهام نشست. ادامه داد
_انقدر ازم متنفری که هیچ وقت نتونی…
مکث کرد،کلافه نفس عمیقی کشید. بلند شد و گفت
_حواست به اون خیره سر باشه. میرم یه هوایی بخورم!
جوابی ندادم. اون هم منتظر جوابی از من نموند و از خونه بیرون زد.

 

به این پست امتیاز دهید.
استاد خلافکار پارت 28
4.64 از 14 رای

پاسخ دهید!

نظرات بسته شده است.