• جولای 15, 2019
  • 7369 بازدید

آرش با اخم وحشتناکی نگاهش و بهم انداخت و گفت
_تشریف ببر بیرون!
امیر دستش و توی جیبش فرو برد و گفت
_من کی میتونم برم جناب سرگرد؟
آرش اومد داخل. روبه روی امیر ایستاد و غرید
_به این راحتیا از دست من خلاص نمی‌شی!
امیر با تعجب ساختگی گفت
_یعنی پلیس جماعت میتونه یه آدم بی گناه و اینحا نگه داره.
آرش با خشم یک قدم جلو اومد که سریع پریدم جلوی امیر و گفتم
_نزن، دردسر میشه برات.
امیر با خونسردی گفت
_مرسی که به فکر منی عزیزم!
با خشم برگشتم سمتش و گفتم
_تو یه ذره هم واسم مهم نیستی.
_ازم دلخوری خانومم ولی دیدی که سوتفاهم بوده. نگران نباش بریم خونه از دلت در میارم.
طوری جدی صحبت می‌کرد که خودمم داشت باورم میشد.
آرش در اتاق و باز کرد و گفت
_خانوم سماوات تشریف ببرید بیرون!
چشم غره ای حواله ی امیر کردم و از اتاق بیرون رفتم.
خوب بلد بود چه طوری با آدما بازی کنه… خیلی خوب.
* * * * *
با مشت به در کوبیدم و عربده زدم
_عوضی حق نداری منو اینجا حبس کنی… این درو باز کن امیر خدا لعنتت کنه بازش کن!
خسته از این همه داد و بیداد سر خوردم کنار دیوار و سرمو بین دستام گرفتم.
به محض آزاد شدن باز هم منو به زور توی این قفس انداخت و خودشم رفت.
حتی پنجره ها رو هم حفاظ بسته بود.
کلافه با لگد به در کوبیدم و داد زدم
_کسی تو این خراب شده صدای منو نمیشنوه این در و باز کنه؟
چند دقیقه بعد بالاخره صدای چرخش کلید توی قفل در اومد.
سریع از جام بلند شدم امیر با بالاتنه ی برهنه و بازوی باندپیچی شده در حالی که چشماش غرق خواب بود اومد داخل و گرفته گفت
_نمیذاری دو دقیقه دو این خراب شده راحت بخوابیم نه؟برعکس اون خواهرت زیادی پر سر و صدایی.
به سمتش رفتم و با عصبانیت داد زدم
_چرا منو اینجا زندانی کردی؟به چه حقی هان؟به چه حقی؟
یه قدم جلو اومد…لعنتی اون قدر قد بلند و هیکل درشتی داشت که در مقابلش اون عزت نفس همیشگی رو نداشتم.
با لحن مختص به خودش گفت
_شوهرت نیستم مگه؟حق اینو دارم که بخوام کنارم باشی نه؟

 

محکم تخت سینه ش کوبیدم و داد زدم
_چه شوهری هان؟من ازت متنفرم امیر متنفر…
یقه مو توی مشتش گرفت و با عصبانیت هلم داد و محکم کوبوند به دیوار و گرگ درونش بیدار شد.
فک محکمش قفل کرد و غرید
_داری صبرم و لبریز میکنی لیلی…تو این خونه میمونی…کنار من …
با جسارت جلوش قد علم کردم و گفتم
_مگه اینکه منو بکشی!
تو اوج عصبانیت تک خنده ای کرد و گفت
_تو هنوز نفهمیدی کشتن من روشش فرق داره؟من ذره ذره نابود میکنم به درونت نفوذ میکنم و متلاشیت میکنم.
لعنتی دست سالمش رو روی قفسه ی سینم گذاشته بود و نمیذاشت تکون بخورم.
غریدم
_نمیتونی منو بترسونی… دیگه نمیتونی!
_دلت به این خوشه که لاله الان ور دل مامان جونت نشسته؟
سکوت کردم که ادامه داد
_یا دلت به آرشی خوشه که تو روتم نگاه نمی‌کنه.
صورتم جمع شد و گفتم
_همش تقصیر توعه.
ابروهاش بالا پرید و گفت
_یعنی می‌خوای بگی لذت اون شب فقط برای من بود؟هممم؟
نفس بریده از فرط خشم گفتم
_من هیچی از این مزخرفاتی که تو میگی یادم نمیاد من…
صورتش جلو اومد و آروم پچ زد
_می‌خوای برات یادآوری کنم؟میخوای یه بار دیگه تا مرز بی هوشی ببرمت؟که بی رمق و شل بیوفتی تو بغلم؟که صدات بپیچه تو گوشم؟
چشمام و بستم و یا عذاب نالیدم
_تمومش کن!
بیشتر از قبل توی بغلش حبسم کرد،سرش و نزدیک آورد و کنار گوشم پچ زد
_جات این جاست.. پیش من.سری بعدی که خواستی از کنارم بری کاری و می‌کنم که هوسش بدجور به سرم زده‌…
چند ثانیه ای بعد از حرفش نگاهم کرد و در نهایت ازم فاصله گرفت.
نفس عمیقی کشیدم.به سمت در اتاق رفت و بر خلاف تصورم بدون اینکه از اتاق بیرون بره درو قفل کرد و کلید و توی جیب شلوارکش گذاشت.
به سمت تخت رفت و گفت
_سر و صدا نمیکنی… ببینم اهل وول خوردن تو خواب که نیستی؟
تک خنده ی عصبی کردم و گفتم
_لابد میخوای اینجا بخوابی؟
لم داد روی تخت و گفت
_تو اون مملکتی که بزرگ شدی مرد شبو پیش کی صبح میکنه؟زنش دیگه!
دلم میخواست موهام و از حرص بکشم.
همون جا نشستم و زیر لب گفتم
_بمیرم بهتره!
انگار نه انگار من توی این حالم به دو دقیقه نکشید که نفساش سنگین شد و خوابش برد.
این بدبختی تمومی نداشت انگار…

نگاهی به صورت غرق در خوابش انداختم و با قدمای سبک جلو رفتم.
نمیدونستم خوابش سبکه یا سنگین اما باید این ریسک و میکردم.
آروم کنار تخت نشستم… خودمو به سمتش کشیدم و دستمو کنارش گذاشتم.
دست دیگه م به سمت جیب شلوارش رفت.
آروم دستمو توی جیبش فرو بردم و کلید و ازش بیرون کشیدم.
لبخندی روی لبم اومد…خواستم بلند بشم که مچ دستم رو گرفت.
ترسیده نگاهش کردم.مچ دستمو کشید و پرتم کرد روی تخت و تنم و با تنش حبس کرد.
با پلک نیمه باز نگاهم کرد و گفت
_اومدی پیش من بخوابی عزیزم.
سعی کردم خودم و نجات بدم که لبخند زد و گفت
_لازم نیست خجالت بکشی. چشماتو ببند!
دستش و از روی بازوم سر داد پایین و کلید و از توی مشتم در آورد و بدون اینکه به روم بیاره صاف دراز کشید.
تند از زیر دستش اومدم بیرون و گفتم
_درو باز کن من برم.
با چشم بسته گفت
_درو باز کنم بازم نمیتونی بری!
خواستم حرف بزنم که صدای داد از سر شادی دخترونه ای توی کل خونه پیچید
_اهالییی… بیدار بشید من اومدم.
امیری که تا اون موقع به سختی چشماش و باز نگه داشته بود با شنیدن این صدا مثل برق سر جاش نشست.
یک تای ابروم بالا پرید.بدون توجه به من بلند شد و در اتاقو باز کرد… رفت بیرون.
پشت سرش رفتم بیرون و چشمم به دختر خوش پوش و زیبایی افتاد.
با دیدن امیر جیغی کشید و خودش و توی بغلش پرت کرد.
پوزخندی زدم. لابد اینم یکی از دخترایی بود که گول این دیو دو سر رو خورده بود.
امیر با تعجب گفت
_تو این وقت شب اینجا چیکار میکنی ساناز؟
دختره با هیجان گفت
_بلیط گرفتم و اومدم.خواستم سوپرایزت کنم خوشحال نشدی؟
چشمش به من افتاد و با شیطنت گفتم
_دوست دخترته؟
با جرئت میتونم بگم زبون امیر بند اومده بود.
دختره به سمت من اومد! دستشو به سمتم دراز کرد و گفت
_خوشبختم خانوم خوشگله…من سانازم خواهر امیر.
متعجب نگاهش کردم… باهاش دست دادم و کم کم لبخندی روی لبم اومد
پس تو هم نقطه ضعفی برای خودت داری امیر خان!
ساناز رو به امیر کرد و گفت
_به آرمین زنگ زدم گوشیش خاموش بود.به این آدمات بگو صداش بزنن،دلم تنگشه.
امیر اخم کرد… به سمت ساناز اومد و زیر بازوش و گرفت و با عصبانیت به سمت یکی از اتاقا رفت.
دست به سینه زدم و نگاهش کردم. نقطه ضعف تو هم دستم افتاد امیر خان…

 

به این پست امتیاز دهید.
استاد خلافکار پارت 25
4.82 از 60 رای

پاسخ دهید!

نظرات بسته شده است.