• جولای 12, 2019
  • 6191 بازدید

* * * * *
اشکاشو پاک کردم و گفتم
_تموم شد دیگه گریه نکن خواهری!
هق زد
_دلم خیلی برات تنگ شده بود آبجی،ببخشید…به خاطر من…
بغض دار وسط حرفش پریدم
_به این چیزا فکر نکن،بعدا راجع بهش حرف می‌زنیم.
بینی‌شو بالا کشید و گفت
_امیر کاری باهات کرد؟اذیتت کرد؟لیلی راستشو بگو…میونت با آرش بهم خورده. چرا؟
لبمو گاز گرفتم و خواستم حرفی بزنم که چشمم روی آرش قفل شد.
اسلحه به دست ایستاده بود و داشت با یکی از سروان ها حرف میزد.
دلتنگ و بی طاقت به اندام قوی و ورزشکاریش توی لباس فرم نگاه کردم.انگار سنگینی نگاهم و حس کرد که سرش و به سمتم برگردوند اما کاش اصلا نگاهم نمی‌کرد. تحمل این نگاه سرد و پر از نفرتشو نداشتم.
خیلی سریع نگاهشو ازم گرفت. سرمو پایین انداختم..لاله گفت
_آبجی…اینا همش تقصیر من…
وسط حرفش پریدم
_همش تقصیر منه.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_اما دیگه مهم نیست همین که بهم رسیدیم کافیه!
محکم بغلش کردم…دقیقه ای نگذشته بود که چیزی روی شونه هام افتاد. نگاهی به کت مشکی انداختم سرمو بلند کردم. آرش بدون نگاه کردن به صورتم گفت
_برو یه چیز درست تنت کن… لاله، تو هم بلند شو باید بریم کلانتری!
لاله بی حرف اشکاشو پاک کرد و بلند شد.
نگاهم محو صورت اخمالود و خشن آرش بود.بی اعتنا پشتشو کرد و خواست بره
که صداش زدم… ایستاد… بلند شدم و گفتم
_ممنونم!
به سمتم برگشت و گفت
_بابت؟
سرم پایین افتاد و گفتم
_بابت پیدا کردن لاله و…
یه قدم جلو اومد و محکم گفت
_من پلیسم… کارم اینه!
سر تکون دادم و گفتم
_می‌دونم،پرونده ی ناموفق نداشتی تا الان خوشحالم که از اینم سر بلند اومدی بیرون.
سکوت کرد. دلم پر میزد واسه بغل کردنش،چی میشد اگه الان…
_متاسفم.
تند سر بلند کردم و گفتم
_واسه چی؟
یه قدم نزدیک اومد و سرد گفت
_واسه اینکه شوهرت قراره بقیه ی عمرش و تو زندان بگذرونه.
دلم گرفت…با بغض گفتم
_آرش من…
انگشتشو بالا آورد و روبه روی صورتم گرفت و گفت
_هیش…حق صدا زدن اسممو نداری دیگه!
اشکم روی گونه م افتاد و گفتم
_میدونم… از این به بعد یکی دیگه قراره این طوری صدات… صداتون بزنه. ببخشید جناب سرگرد!
نتونستم بیشتر از اون تحمل کنم و به سمت ساختمون دویدم و اشکام راه خودشونو پیدا کردن. لعنت به اونی که بعد من قراره صدات بزنه!

 

لاله با چشمای اشکی از اتاق بیرون اومد.تند از روی صندلی بلند شدمو گفتم
_خوبی؟
سر تکون داد و گفت
_خوبم… گفت تو بری داخل!
نشوندمش روی صندلی و با قدمای سست به سمت اتاقش رفتم.
چند تقه به در زدم و وارد شدم نگاهم دور تا دور اتاق چرخید.
اولین باری که اعتراف کرد یه حسی بهم داره توی همین اتاق بود.
بارها و بارها توی همین اتاق…
با صدای محکمش به خودم اومدم
_درو ببندید!
درو بستم و آروم به سمتش رفتم و روی صندلی نشستم. حتی روی نگاه کردن به صورتشم نداشتم.
دستاشو روی میز گذاشت و یه کم به جلو خم شد و با اون صدای مقتدرش گفت
_توی این مدتی که با شوهرتون بودید به مورد مشکوکی بر نخوردید؟
طوری باهام رفتار می‌کرد انگار غریبه م… گفتم
_نه…توی اون خونه هیچ مدرکی نگه نمی‌داشت.
_تلفن چی؟تلفن مشکوکی که…
وسط حرفش پریدم و خیره توی چشماش گفتم
_اصلا خونه نمیومد که من بخوام به حرفاش پای تلفن گوش بدم.
صورتش به قرمزی میزد و با اینکه خودش رو خونسرد نشون میداد باز هم می‌فهمیدم که عصبیه!
آروم ولی خشن پرسید
_یعنی تازه عروسش و توی اون خونه تنها می‌ذاشت درسته؟
نالیدم:
_لطفا تمومش کن.
اشاره ای به پرونده کرد و گفت
_سوالاییه که باید جواب بدی.فکر کنم خودت بدونی.چی شد که با امیر کیان فرهمند ازدواج کردی؟
انگار میخواست شکنجه م کنه..سرمو انداختم پایین تا چشمای اشکیم و نبینه و گفتم
_مجبور شدم.
صدای پوزخندی توی گوشم پیچید. همون لحظه موبایلش زنگ زد…نگاهی به صفحه ی گوشیش انداخت و برعکس همیشه که موقع بازجویی تماس و ریجکت می‌کرد این بار جواب داد و گفت
_جانم عزیزم؟
برق گرفته نگاهش کردم…خیره به چشمام به مخاطب پای تلفنش گفت
_اداره‌م فکر کنم امشب نتونم بیام اما فردا صبح میام میبینمت.
خندید و بی توجه به نگاه من گفت
_دل منم برات تنگ شده.
بی طاقت بلند شدم و گفتم
_میرم بیرون…
با جدیت گفت
_هنوز سوالام تموم نشده خانوم سماوات…. عزیزم من بعدا بهت زنگ میزنم کار دارم الان.
پشتمو بهش کردم تا اشکامو نبینه… لعنتی بهش نگو عزیزم…
از جاش بلند شد. صدای قدم های محکمش رو شنیدم که هر لحظه بهم نزدیک میشه.
پشت سرم ایستاد و گفت
_بشین!
اشکامو پس زدم.برگشتم و با عصبانیت گفتم
_چرا میخوای شکنجم بدی آرش؟
پوزخندی زد و گفت
_حداقل الان به شوهرت خیانت نکن.وقتی که مال من بودی تحمل نداشتم مرد دیگه ای رو با اسم صدا بزنی.حتما اونم خوشش نمیاد.
اشکام ریخت… من که اصلا گریه نمیکردم حالا…
نگاهش روی اشکم ثابت موند.فکش قفل کرد و غرید
_اگه به قطره اشک دیگه بریزی…
ساکت شد.چنگی به موهاش زد و با کلافگی و اخم گفت
_بمون همین جا .
و با قدم های بلند و محکم از اتاق بیرون رفت.

 

 

 

 

* * * *
حتی نفس کشیدن هم یادم رفت.ناباور گفتم
_تو چی داری میگی آرش؟
با خشم داد زد
_همین دیگه،همتون شدید مدافع یه آدم حروم زاده.
وا رفتم و گفتم
_یعنی الان امیر آزاد میشه؟
از عصبانیت رو به انفجار بود،غرید :
_خواهر احمقت سیر تا پیاز کثافت کاریاش و میدونه اما چیکار کرد؟پشت اون مرتیکه در اومد و گفت با میل خودش با امیر فرار کرده…حالا هم هیچی دست من نیست،هیچی!
سرمو بین دستام گرفتم و گفتم
_امکان نداره!
پوزخندی زد و گفت
_تو که باید خوشحال باشی.شوهرت آزاد میشه!
مثل برق از جام پریدم و گفتم
_بس میکنی یا نه؟
پشتشو بهم کرد،بازم اون امیر لعنتی یه راهی برای در رفتن پیدا کرد. بازم خودشو نجات داد…
نگاهم با نفرت قفل روی اتاق بازرسی شد. با عصبانیت به همون سمت رفتم که بازوم کشیده شد و آرش با اخم گفت
_یادت رفته که دیگه پلیس نیستی و حق ورود به اون جا رو نداری.
بازومو از دستش کشیدم بیرون و گفتم
_باید باهاش حرف بزنم.
منتظر تایید اون نموندم و در اتاق بازرسی و باز کردم.
امیر با دیدنم درست مثل یه شوهر نگران از جاش بلند شد و گفت
_اومدی خانومم؟
می‌دونست کل این اتاق شنود و دوربین داره و داشت این بازی ها رو در می‌آورد.
در اتاق و بستم. به سمتش رفتم و غریدم
_با چی لاله رو تهدید کردی که اون حرفا رو زد؟
اخم کرد و با جدیت گفت
_چی داری میگی لیلی؟ چه تهدیدی؟
نفس عمیقی کشیدم و غریدم
_صبرم و لبریز نکن امیر.
یه قدم جلو اومد و با دست سالمش کمرم و گرفت.
خواستم عقب بکشم که حلقه ی دستشو سفت تر کرد و در آغوشم کشید و کنار گوشم گفت
_بهت گفته بودم که تو هیچ وقت نمیتونی منو بشناسی.
سریع عقب رفتم و نفس زنون نگاهش کردم. با لبخند محوی گفت
_دلم برات تنگ شده بود خانومم!
انگار جز شلیک کردن به قلب این آدم راه دیگه ای برای نابودیش نبود.
فکم قفل کرد و اون با خونسردی گفت
_به زودی میام بیرون…دوباره برمی‌گردیم خونه. بهت قول می‌دم دیگه این اتفاق نمیوفته! تو هم برای یه ثانیه ازم دور نمیمونی عزیزم!
با پایان این حرفش در اتاق با شدت باز شد.

به این پست امتیاز دهید.
استاد خلافکار پارت 24
4.86 از 21 رای

پاسخ دهید!

نظرات بسته شده است.