• ژوئن 30, 2019
  • 6181 بازدید

چشماش و باز کرد و با دیدن من کش و قوسی به بدنش داد و گفت
_صبحت بخیر عروسکم!
بلند شدم و داد زدم
_خفه شو… خفه شو… چی کار کردی با من عوضی؟خدا لعنتت کنه امیر چی کار کردی با من؟
آغوشش و برام باز کرد و خواب آلود گفت
_خودت میدونی به خاطر دیشب نایی نمونده واسم،یه دل سیر استراحت کنیم حرف می‌زنیم بعدش.
خون توی رگام جوشید. گلدون و به دیوار کوبیدم و جیغ زدم
_لعنتی…می کشمت بهم بگو… بگو من توی تخت تو چی کار می کنم؟
نیم خیز شد و متعجب چشم نیمه بازش و باز کرد
_حالت خوبه؟چرا مزخرف میگی؟
داد زدم
_باید بهم بگی چه بلایی سرم آوردی!
تن بزرگش و روی تخت رها کرد و کشدار گفت
_نمیدونم این اداها چیه اگه میخوای رابطه ی دیشب و زهرمارم کنی راهت اشتباست. طعم عسلی تنت حالا حالا ها تلخ نمیشه.
ناباور نگاهش کردم، چی داشت می گفت؟این عوضی چی داشت می گفت؟
با چشم بسته گفت
_هر چند تو هم ارضام نکردی،شیرمو کشیدی نمی‌بینی لش و لوش افتادم.اگه دلم میومد میدونستم چی کار کنم باهات.
دستام و روی گوشام گذاشتم و جیغ زدم
_خفه شو!خفه شو… خفه شو…
نفسش و خسته و کلافه فوت کرد و بلند شد
به سمتم اومد تند عقب رفتم تا اینکه کمرم گیر کرد به دیوار.
دستاشو روی مچ دستام گذاشت و از روی گوشام برداشت و گفت
_نمیدونم هدفت چیه از این کارات من که مجبورت نکردم خودت ح*ش*ر*ت زد بالا.حالا این ادا اطوارا چیه؟
با گریه داد زدم
_دروغ میگی… داری دروغ میگی…من هیچی یادم نمیاد.
یکی از دستامو ول کرد و با پشت دست گونه مو نوازش کرد و گفت
_میدونم پشیمون شدی اما خاطره مونو خراب نکن لیلی…تلخ نباش!
با نفرت نگاهش کردم و هلش دادم عقب و داد زدم
_من هیچ خاطره ای با تو ندارم مرتیکه…داری دروغ میگی… مثل سگ دروغ میگی.
انگار اعصابش و بهم ریختم که قیافش در هم رفت و غرید
_لوس بازی بسه دیگه…خودت خواستی خودت کردی…الانم این مسخره بازیا رو تموم من باکره ی آفتاب مهتاب ندیده که نبودی.

با گریه صدامو بالا بردم
_من شوهر دارم، می فهمی؟
با نگاه معناداری گفت
_دیشب توی بغلم همین و بهت گفتم،گفتی مهم نیست برام!
دستام و روی سرم گذاشتم و سر خوردم کنار دیوار و صدای هق هقم بلند شد.
هیچی یادم نمیومد…
حضورش و کنارم حس کردم.
سرش و نزدیک گوشم آورد و پچ زد
_چطور چیزی یادت نیست وقتی من ثانیه به ثانیه ش مدام جلوی چشممه.
با سر پایین افتاده هق زدم
_خفه شو…
ادامه داد
_نمیتونم درکت لیلی نمی تونم بفهمم چرا این کار و میکنی اما هستم پات…حالا که طعم تو چشیدم میمونم باهات هر جور که تو بخوای.

با چشمایی که از فرط اشک قرمز شده بود از ماشین پیاده شدم و با دستای لرزون کلید خونه رو در آوردم.
حالا به آرش چی بگم؟بگم شب و کجا گذروندم؟باور می‌کرد که هیچی یادم نمیاد؟ حتی یک کلمه از مزخرفات امیر کیان و یادم نبود… هیچی یادم نبود.

کلید انداختم و با قدم های سست حیاط و طی کردم.
در خونه رو باز کردم… همه جا تاریک بود.
کلید برقو که زدم یک لحظه از اوضاع خونه وحشت کردم.
همه چی بهم ریخته شده بود… تلویزیون،میزها، مبل ها، پرده ها…
مات و مبهوت موندم و نگران گفتم
_آرش خونه ای؟
صدایی نیومد. یه قدم جلو برداشتم که اسلحه ای رو روی سرم احساس کردم.
برگشتم و با دیدن آرش که اسلحه به سمتم گرفته به تته پته افتادم
_آ… آرش چ.. چیکار داری میکنی؟
با چشمای ملتهب و به خون نشسته نگاهم و کرد و در حالی که از خشم می لرزید غرید
_چی کار میکنم؟
چشمام از نفرت کلامش گرد شد و با عربده ش یک قدم به عقب پریدم
_می‌خوام بکشمت زنیکه ی هرزه.
رمق از دست و پام رفت.باورم نمیشد این آرشه که با این لحن باهام حرف میزنه.
صدام لرزید و گفتم
_آرش من…
هنوز حرف از دهنم در نیومده بود دردناک ترین سیلی عمرم و خوردم. چنان محکم زد که پرت شدم روی زمین و دستم روی خرده شیشه ها فرود اومد. با صدای فریادش چهار ستون خونه هم لرزید تن من که چیزی نبود
_لعنت به اون روزی که قلب بی صاحابم واسه تو تپید.. واسه به هرجایی…لعنت به اون روزی که ازت خواستگاری کردم. لعنت به اون روزی که چشمم بهت افتاد… بلند شو!
دستم و روی صورتم و خونی که از لبم جاری شده بود گذاشتم. از موهام گرفت و بلندم کرد و توی صورتم با خشم غرید
_تو که اهل هرزگی بودی گه خوردی با من موندی.حالا که موندی گه میخوری خیانت کنی!
لب هام لرزید و گفتم
_آرش به خدا من…
وسط حرفم پرید
_به خدا تو چی هان؟قسم بخور و بگو با پای خودم نرفتم پیش اون مرتیکه… قسم بخور که دیشب تو بغل اون نبودی! قسم بخور که هیچ رابطه ای باهاش نداشتی د یالا قسم بخور…
جمله ی آخرشو فریاد زد و سیلی دوم و محکم تر به صورتم کوبید. این بار قبل از اینکه بیوفتم به کمرم چنگ انداخت.
لال شدم.
اسلحه رو درست روی پیشونیم گذاشت و ادامه داد
_تاوان هرزگی و با خون پاک می‌کنم من… می کشمت لیلی… اول تو رو بعد اون مرتیکه ی حروم زاده رو…
ترسیده به لحن محکم و چهره ی جدیش نگاه کردم و نالیدم
_تو این کارو نمیکنی آرش… منو نمیکشی
با جدیت گفت
_منم فکر میکردم هیچ وقت بهم خیانت نمیکنی اما کردی… بدم خیانت کردی.
لب هام و روی هم فشردم و با ناراحتی به چشمای قرمز و اشکیش نگاه کردم.
اسلحه رو بیشتر روی پیشونیم فشار داد و با نفرت گفت
_جسد تو بیشتر میخوام تا این که تنت توی بغل این و اون باشه.

اشک از هر دو چشمم بارید و گفتم
_چرا انقدر بهم بی اعتمادی که با دو تا حرف امیر این کارو باهام میکنی؟
پوزخندی زد و گفت
_حرف؟
موهام و با قدرت رها کرد. روی زمین افتادم. به سمت اتاق رفت و به لحظه نکشید با چند تا عکس برگشت و عکس ‌ها رو توی صورتم کوبید.
حیرت زده به عکس های خودم توی بغل امیر نگاه کردم.عکسی که اون خم شده بود روم…عکسی که توی بغلش خوابیده بودم اون هم برهنه.
نگاهم و از روی عکسا برداشتم و لب گزیدم.با نفرت گفت
_چرا چشماتو بستی؟باز کن ببین هرزگی‌هاتو…
هر حرفی الان میزدم آتیشش تند تر میشد. اصلا حرف میزدم چی می گفتم؟
می گفتم هیچی یادم نیست؟
اسلحه رو پرت کرد طرف دیوار و گفت
_گورتو گم کن!
هق زدم
_آرش من…
عربده زد
_اسم منو به دهن نجست نیار… گورت و گم کن گفتم…میدونی که مجازات خیانت چیه؟با این عکسا میدونی چی کارت میکنن؟
نگاهش کردم و گفتم
_برای من هیچ مجازاتی سخت تر از، از دست دادن تو نیست.میدونم باور نمیکنی اما من هیچی یادم نمیاد آرش.نمی دونم چه طوری سر از اون خونه در آوردم. به این عکسا نگاه کن ببین تو کدوم عکس…

با لگد محکمی به پهلوم حرفم و قطع کرد و با خشم شمرده شمرده گفت
_نه گول اشکاتو میخورم نه گول حرفاتو… گریه نکن…فکر می‌کنم برای یکی دو شبم پول دادم و یه جنده رو خریدم.به همین راحتی فراموشت میکنم.
ناباور دستمو روی پهلوم گذاشتم و نگاهش کردم.
به سختی بلند شدم،اشکامو با پشت دست پاک کردم و گفتم
_باشه…حالا که حاضر نیستی به حرفام گوش بدی برم بهتره.
پشتم و بهش کردم که با اون صدای لعنتیش گفت
_لیلی؟
برنگشتم،یه قدم بهم نزدیک شد و با صدای آروم تری گفت
_تا وقتی اسمم روته… دوباره… نکن این کارو…
لبم و محکم گاز گرفتم تا صدام در نیاد.
_طلاق که گرفتیم…
برگشتم و دستمو روی لب هاش گذاشتم و با اشک هق زدم
_ساکت شو… تو رو خدا ساکت شو!
دستشو بالا آورد. کنج لبم کشید.. سرش و عقب برد و گفت
_چه حسی داشتی وقتی بوسیدت؟
دستش و پایین برد و ادامه داد
_چه حسی داشتی وقتی لمست کرد؟
داشت با حرفاش آتیشم می زد.
با حرص گفت
_چرا بهش نگفتی مال منی؟همه ی تن لعنتیت مال منه
تا خواستم جواب بدم دستم و گرفت و دنبال خود‌ش کشوند.
در حموم و باز کرد و هلم داد داخل.سکوت کرده بودم و فقط منتظر بودم تا ببینم چی کار میخواد بکنه!
دوش حموم و باز کرد و هلم داد زیر دوش.
نفسم از سردی آب بند اومد.روبه روم ایستاد و دکمه های مانتوم رو یکی یکی از تنم در آورد. با این که آب سرد بود هیچی نگفتم.
تنم شروع به لرزیدن کرد.تاپم رو از تنم در آورد و نگاهی به تنم انداخت.
دستشو دور کمرم انداخت و بند لباس زیرم و باز کرد.
چشماش قرمز شده بود.با اینکه قطره های آب روی صورتمون می ریخت اما می تونم قسم بخورم اونم مثل من داشت اشک می‌ریخت.
صابون و برداشت و روی تنم مالید…. شست… شست… شست…شست و شونه هاش لرزید. درست مثل تن من.
با دستش تمام بدنم و شست در آخر بی طاقت زانو زد.
با هق هق جلوی پاش زانو زدم و توی آغوشش فرو رفتم.
دستاش حریصانه دور تنم پیچیده شد. این بار بغلش بوی وداع میداد… بوی خداحافظی…!
در حالی که نفس نفس میزد گفت
_برای آخرین بار میخوام حس کنم مال منی… فقط مال من.

تا بخوام منظورش و بفهمم لب های داغش روی لب های سرد و لرزونم نشست.
دست زیر کمر و پاهام انداخت و بلندم کرد لحظه ی آخر دوش و بست و به سمت اتاق خوابمون رفت.

قبل از این که بذارتم روی تخت با صدای گرفته ای گفت
_واسه چی میلرزی؟
لال شده بودم انگاری…
پرتم کرد روی تخت،لباس های خیسش و از تنش در آورد و به سمتم خم شد.
توی نگاهش نیاز نبود،بیشتر حرص بود.
سر جلو آورد و زخم لبم و بوسید.چشمام بسته شد ولی با کاری که کرد جیغ بلندی کشیدم.
دستش و روی دهنم گذاشت و گفت
_هر کاری کردم صدات در نیاد خب؟
با اشک سر تکون دادم.اگه این طوری دلت خنک میشه باشه آرش خان..
سرش و توی گردنم برد. برعکس همیشه هیچ خبری از بوسیدن نبود.
حتی نوازش دستاش هم از روی خشم بود.
کنار گوشم گفت
_واسم از دیشبت بگو…
نالیدم:
_به خدا هیچی یادم نمیاد
_دورغ نگو… به من دروغ نگو کثافت !
غرید
_خشن بود باهات؟اون جوری دوست داشتی؟
نالیدم
_نکن آرش…!
از روم بلند شد،برم گردوند و گفت
_نکنم؟هنوز کاری نکردم.فقط میخوام تصور کنم چه حسی داشتی وقتی باهاش خوابیده بودی.
دراز کشید روم و کنار گوشم پچ زد
_لذت بردی؟من لذت نمی‌دادم بهت؟ بگو چه جوری لذت می‌بری؟
تا خواستم جواب بدم از روم کنار رفت و گفت
_بلند شو یه چیزی تنت کن. هنوز اون قدر بی ارزش نشدم که شب مو با یه هرزه بگذرونم.
* * * *
یک ماه بعد
نگاهم زوم روی اسلحه م بود و چهره ی امیر جلوم رژه می رفت.
من این بازی و شروع کرده بودم،با وجود مخالفت های آرمین و آرش… با وجود اینکه همه خواستن منصرفم کنن اما باز هم من این بازی و شروع کردم.
حالا آتیش انتقامم شعله ور شده بود. حالا علاوه بر لاله اون عوضی شوهرمم ازم گرفت.شرفم رو ازم گرفت.حالا دیگه مصمم که زندگیش رو جهنم کنم.
من، قسم میخورم امیر کیان فرهمند و نابود میکنم.
اسلحه رو توی داشبورد گذاشتم و پیاده شدم.
نگاهی به سر در دانشگاه انداختم و با نفس عمیق در ماشین رو بستم.
هر قدمم با یه هدف برداشته میشد. نابودی امیر کیان فرهمند استاد خلافکار…
درست مثل روز اولی که با نقشه وارد این دانشگاه شدم امروزم کلی نقشه توی ذهنم داشتم اما این بار،آتویی دست امیر نمیدم.
جلوی کلاسش ایستادم و چند تقه به در زدم و وارد شدم داشت تدریس می‌کرد.
با دیدن من رشته ی کلام از دستش در رفت و متعجب بهم زل زد.
با لبخند محوی گفتم
_میتونم بشینم استاد؟

به این پست امتیاز دهید.
استاد خلافکار پارت 20
4.39 از 18 رای

پاسخ دهید!

نظرات بسته شده است.